دوستان دهه شصتی بخوانید..

یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
داستان اموزنده
*داستانی اموزنده وزیبا*
پادشاهی بودکه فقط یک چشم ویک پا داشت.پادشاه به تمام نقاشان قلمرو
خود دستوردادتایک پرتره زیباازاونقاشی کند.اما هیچکس نتوانست
آنان چگونه میتوانستندباوجودنقص دریک چشم وپای پادشاه نقاشی زیبایی ازاوبکشند؟
سرانجام یکی ازنقاشان گفت که می توانداین کاررا انجام دهدویک
تصویرکلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.نقاشی او فوق العاده بود
وهمه راغافلگیرکرد.اوپادشاه رادرحالتی نقاشی کردکه شکارراموردهدف قرار
داده (نشانه گیری بایک چشم بسته ویک پای خم شده)
*نکته*
چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم
پنهان کردن نقاط ضعف وبرجسته کردن نقط قوت انان
زندگی زیباست...
قدر زندگی خود را بدانید..
اگرجویای موفقیت وبه دست آوردن نشاط ورضایت درزندگی هستید
حتماحتمااین عکسهای عجیب وعبرت انگیزرابا تأمل بیشتربیبینید
از کیفیت تخت خواب خود راضی نیستید؟
هنوز قدر محبت پدر و مادر خودرا نمیدونین؟
راحتی و اسایش باعث میشه موقع مطالعه خوابتون ببره؟
بازی های تکراری مدرن دیگر برای شما هیجان انگیز نیست؟
با داشتن پاهایی سالم هنوز هم مینالید؟

10 قانون زندگی...
*۱۰ قانون زندگی*
قانون یكم:
به شماجسمی داده میشود.چه جسمتان را دوست داشته یاازآن
متنفر باشید،باید بدانیدكه درطول زندگی دردنیای خاكی باشماست.
قانون دوم:
در مدرسهای غیر رسمی و تمام وقت نامنویسی كردهاید كه
"زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری
دروس را دارید. چه این درسها را دوست داشته باشید چه از
آن بدتان بیاید، پس بهتراست به عنوان بخشی از برنامه
آموزشی برایشان طرح ریزی كنید.
قانون سوم:
اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است،
یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزیهای گهگاهی، آزمایشهای
ناكام نیز به همان اندازه آزمایشهای موفق بخشی از
فرآیند رشد هستند
قانون چهارم:
درس آنقدر تكرار میشود تا...
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید![]()
زندگی یک سلف سرویس است..
داستانی درمورداولین دیدار«امت فاکس»،نویسنده وفیلسوف معاصر، ازرستوران
سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان،
هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست.
با این نیت که ازاو پذیرایی شود.اما هرچه لحظات بیشتری
سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،
شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در
مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:
«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین
توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی
پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟
مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»
مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی
رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،
پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.
اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در
حکم سلف سرویس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها،شادیها،سرورها
و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی
خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند
و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟که هرگز به ذهنمان نمی رسد
خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،
سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم.
درسی از دختر کوچولو..
واعتماد به خدا
دختر کوچولو وارد بقالی شد اون کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و
به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات
به عنوان جایزه برداری.اما دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد،
مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه گفت:
دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار دخترک پاسخ داد:
عمو! نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟
بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟
و دخترک با خندهای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
*بعضي وقتها حواسمون بهاندازه یه بچه کوچولوهم جمع نیس
که بدونیم ومطمئن باشیم که مشت خدا ازمشت ما بزرگتره*
امام صادق علیه السلام در دعایی میفرماید:
یَا مُعْطِیَ الْخَیْرَاتِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْطِنِی مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ مَا أَنْتَ أَهْلُه
ای عطا کنندهی خیرها! بر محمد و آل محمد درود و رحمت فرست و به من خیر دنیا و
آخرت را ـ آن چنان که در خور تو است ـ عطا نما. (کافی، ج۲)
وابسته کیست؟وارسته کیست؟
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم!
درویش خنده ای کرد و گفت:
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گدائیم را
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،
نتیجه اخلاقی:
ارزش واقعی انسان...
اما معیار ارزش انسانها در چیست؟
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در
کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.
7 مورد خطر ناک از دید گاه گاندی..
*دید گاه زیبای گاندی*
![]()
درد من تنهایی نیست
بلکه مرگ ملتی است که گدائی را قناعت-بی عرضگی را صبر
و با تبسمی بر لب این بی عرضگی را حکمت خداوند می نامند
(ماهاتما گاندی)
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه
کاغذ نوشت و به نوهاش داد.
۱ـ ثروت، بدون زحمت
۲ـ لذت، بدون وجدان
۳ـ دانش، بدون شخصیت
۴ـ تجارت، بدون اخلاق
۵ـ علم، بدون انسانیت
۶ـ عبادت، بدون ایثار
۷ـ سیاست، بدون شرافت
به سوی او قدمی برداریم...
*به سـوی او قـدمی برداریـم*
آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را
کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش
دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند
از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد*نمی توانند*
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن
به "حکمتش" دل بسپار
به او "توکل" کن
و به سمت او "قدمی بردار"
تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...
این نیز بگذرد..
بدی هارا به بادها بسپارید..

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه
و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید
روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و دربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود
که دوستش به کمکش شتافت و..
همیشه دیر میفهمیم...
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد:
يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت میشود.
خدا در مواقع سختيها تنها پناه میشود.
يک قطره نور در دريای تاريکی همهی دنيا میشود.
يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس میشود.
پاييز وقتی که تمام شد٬ به نظر قشنگ و قشنگتر میشود…
قدر داشتههایت را بدان و سپاسگزار پروردگارت باش!
عزیزانت را در آغوش بگیر، بگو که چقدر آنها را دوست داری!
به زندگیات عشق بورز و زیبا زندگی کن…
فرصتها را از دست نده!
زندگی آنقدرها هم طولانی نيست…
شاید فردایی نباشد!
قدرش را بدان!
حکایت اموزنده...
خدا وبنده..

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت
نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن
و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب
از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را..
هیچ وقت برای تغییر دیر نیست..
دایره ها قرار دادم.
به من می دهند
کشمکش را با آنها دارم
داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم!
دستیابی به موفقیت..
مرغابی یا عقاب! 
کدام می خواهید باشید؟
وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.
اگرزبان راننده را بدانيد وبتوانيد با اوسخن بگوييدبخت يارتان است واگرراننده عصباني نباشد،باحسن اتفاق ديگري مواجه هستيد.خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد.
هاروي مك كي مي گويد: روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند وپس ازسلام ومعرفي خود گفت:لطفاچمدان خود رادرصندوق عقب بگذاريد.
سپس كارت كوچكي رابه من داد وگفت:لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف کندتوجه كنيد.بر
روي كارت نوشته شده بود...
جملات زیبا برای زندگی
*دنیا دار مکافات *
وقتی پرنده ای زنده است مورچه هارارامیخورد..
وقتی میمیرد مورچه ها او را می خورند..
زمانه وشرایط درهرموقعی میتواندتغییر کند..
در زندگی:هیچ کس راآزارندهیدوتحقیرنکنید..
شایدامروزقدرتمندباشیدولی یادتان باشد..
زمان از شما قدرتمند تراست..
یک درخت میلیون هاچوب کبریت میسازد..
اما وقتی زمانش برسد..
فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن
میلیون هادرخت کافیست..
نامه ای به پدر...
*نامه ای به پدر*
پدردر حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم:
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است،اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز
کرد که..
اثبات وجود خدا..
* اثبات وجود خدا *
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . .
یادمان باشد زود دیر میشود..
سلام دوستان این داستان را به سفارش یکی دوستان گذاشتم
ولی متاسفانه وبلاگشون را نگذاشته بودند.من دراینجاازایشان تشکر
میکنم بابت داستان زیبایشان
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…
پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد...
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به
دیروزش می اندیشید.
یکم خجالت بکشیم..

آیا می دانید تاثیر جمله ی :
می باشد !
داستان آموزنده..
داستان آموزنده ی( قانون بازگشت )

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.
غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند .
بعد صحبت به وجود خدا رسید .
مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول
هیچ کدام از اعمالم نیستم. زیرا مردم می گویند که او قادرمطلق است و اکنون و
گذشته و آینده را می شناسد…
چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !
بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس !!!
صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .
سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است،آن کوهها،آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ،
سرنوشت او، آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم، اما هرکاری که می کنیم ،
به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .
خداوند پژواک کردار ماست …
کلامی زیبا از شیخ بهایی..
*دعوت پیرزن از خدا و...*پیرزنی در خواب ,خدا رو دید و به او گفت :(خدایا من خیلی تنهام:آیا مهمان خانه من می شوی ؟)خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.سپس نشست و منتظر ماند.چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کردپشت در ...
چنگیزخان وشاهین..
*هر عمل از روی خشم محکوم به شکست است*
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود..








به نام خالق هستی