|
ماهواره2011 | ||
|
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید :
همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر
دنیا رسیده ای
درست در نقطه آغاز هستی.
(پس هرگز نا امید نشو) موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا [ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 9:42 ] [ بانو ]
*وابسته کیست؟وارسته کیست؟*
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در
میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه
تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت: من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شو.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.
او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گدائیم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟
لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند؟
نتیجه اخلاقی: در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است
و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود؛ وارستگیست که خودنمایی می کند.
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:24 ] [ بانو ]
*ارزش واقعی انسان به چیست؟*
علامه محمد تقی جعفری (رحمهالله علیه) میفرمودند:
عده ای از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند
تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند.
موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم.
مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است.
معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است.
معیار ارزش پول پشتوانه ی آن است.
اما معیار ارزش انسانها در چیست؟ هر کدام از جامعه شناسها صحبت هایی داشتند
و معیارهای خاصی را ارائه دادند. بعد گفتند:
وقتی نوبت به بنده رسید گفتم :
اگر میخواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد
ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدارهمان آپارتمان است.
کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است. اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم.
وقتی جامعه شناسها صحبتهای مرا شنیدند برای چند
دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
وقتی تشویق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم:
عزیزان! این کلام از من نبود.
بلکه از شخصی به نام علی (علیهالسلام) است.
آن حضرت درنهج البلاغه میفرمایند:«قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»
«ارزش هر انسانی به اندازهی چیزی است که دوست میدارد».
وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه ی احترام به وجود مقدس
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از جا بلند شدند و
چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .
حضرت علامه در ادامه میفرمودند:
عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون
تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند:
«آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش میآید؟
در واقع میفهمد که این حرف توهین در حق اوست.
حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید
اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد
چقدر پست و بی ارزش است!
موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده [ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 21:40 ] [ بانو ]
*دید گاه زیبای گاندی*
درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدائی را قناعت-بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این بی عرضگی را حکمت خداوند می نامند (ماهاتما گاندی)
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند: این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد.
موضوعات مرتبط: مطالب علمی [ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 23:46 ] [ بانو ]
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ] [ 14:1 ] [ بانو ]
*این نیز بگذرد*
به او می گویند:فردا به فلان حمام برو وکارروزانه حمامی
را ازنزدیک نظاره کن.دو شب این خواب را دید و توجه نکرد
ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد
دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله ی دور
برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر
خود حرام کرده است.به نزدیک حمامی رفت وگفت:کار بسیار
سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری
می آوری ..حمامی گفت:این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم ..
موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده ادامه مطلب [ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 11:20 ] [ بانو ]
*بدی ها را به باد بسپارید*
![]() دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند
و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند
تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و دربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و.. موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده ادامه مطلب [ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 12:21 ] [ بانو ]
[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 21:44 ] [ بانو ]
*همیشه دیر میفهمیم*
![]() همیشه دير میفهميم!
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد: يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت میشود. خدا در مواقع سختيها تنها پناه میشود. يک قطره نور در دريای تاريکی همهی دنيا میشود. يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس میشود. پاييز وقتی که تمام شد٬ به نظر قشنگ و قشنگتر میشود… امروز به همه چیز خوب بنگر،
قدر داشتههایت را بدان و سپاسگزار پروردگارت باش! عزیزانت را در آغوش بگیر، بگو که چقدر آنها را دوست داری! به زندگیات عشق بورز و زیبا زندگی کن… فرصتها را از دست نده! بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطههامون میکنیم:
نیمه میشنویم؛ یک چهارم میفهمیم، هیچی فکر نمیکنیم و
دو برابرواکنش نشون میدیم!
زندگی آنقدرها هم طولانی نيست… شاید فردایی نباشد! قدرش را بدان! موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا [ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 23:40 ] [ بانو ]
*حکایتی از مولانا*
پیرمردتهی دست،زندگی رادرنهایت فقروتنگدستی می گذراندوباسائلی برای زن وفرزندانش قوت وغذائی ناچیزفراهم میکرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن رابه هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:
*تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه*
موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده [ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 12:41 ] [ بانو ]
*خدا وبنده *
![]() خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟ خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را..
موضوعات مرتبط: مطالب مذهبی ادامه مطلب [ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 11:0 ] [ بانو ]
*روح ما دایره است*
افلاطون گفته است: روح دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این
دایره ها قرار دادم. در دایره ی اول:نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی
به من می دهند ودر دایره ی پنجم:که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین
کشمکش را با آنها دارم همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان
داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم! موضوعات مرتبط: رازهای موفقیت ادامه مطلب [ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 14:2 ] [ بانو ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||