ماهواره2011
 
لینک دوستان

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید :

 

همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر

 

 دنیا رسیده ای

 

   درست در نقطه آغاز هستی.

 

(پس هرگز نا امید نشو)


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ ] [ 9:42 ] [ بانو ]

 

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی

سعی بر آن کن نرود روبه تباهی

 

‏عمر گران میگذرد خواهی نخواهی 
سعی بر آن کن نرود روبه تباهی‏

[ ] [ 10:27 ] [ بانو ]

 

jomlax (5) 

عکس نوشته های آموزنده و الهام بخش

عکس نوشته


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ ] [ 13:43 ] [ بانو ]
*از ماست که بر ماست*
 
این دود سیه فام که از بام وطن خواست
از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست
از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم
با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست
از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم 
 بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست
از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است
زین قوم شریف است
 
نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست
از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم.این چه خیالیست

بیداری ما چیست؟

بیداری طفلیست که محتاج به لالاست
از ماست که بر ماست

موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ ] [ 8:58 ] [ بانو ]

 

*داستان تخته وسنگ*

 

dastan mehr92 داستان های آموزنده مهر ماه 92

 

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای

 این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.بعضی از بازرگانان

 و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ

می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.

حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و …

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیک غروب،

 یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد،

بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده

برداشت و آن را کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار

داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد

پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ ] [ 12:42 ] [ بانو ]

دانشجویی به استادش گفت:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم

و تا وقتی خدا را نبینم آن را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت :

آیا مرا می بینی؟


دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد

مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت :
تا وقتی به خدا

پشت کرده باشی او را نخواهی دید !


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ ] [ 12:58 ] [ بانو ]

 

کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . .

کاش می شد که شعار
    جای خود را به شعوری می داد
         تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . .

 


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ ] [ 11:42 ] [ بانو ]
 

*ای دبستانی ترین احساس من*
 
 

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درس‌های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


 درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است


 

*به ادامه مطلب مراجعه کنید*

 


ادامه مطلب
[ ] [ 11:46 ] [ بانو ]

 

*داستانی اموزنده وزیبا*

 

پادشاهی بودکه فقط یک چشم ویک پا داشت.پادشاه به تمام نقاشان قلمرو

خود دستوردادتایک پرتره زیباازاونقاشی کند.اما هیچکس نتوانست

آنان چگونه میتوانستندباوجودنقص دریک چشم وپای پادشاه نقاشی زیبایی ازاوبکشند؟

سرانجام یکی ازنقاشان گفت که می توانداین کاررا انجام دهدویک

تصویرکلاسیک از پادشاه نقاشی کرد.نقاشی او فوق العاده بود

وهمه راغافلگیرکرد.اوپادشاه رادرحالتی نقاشی کردکه شکارراموردهدف قرار

 داده (نشانه گیری بایک چشم بسته ویک پای خم شده)

*نکته*

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم

پنهان کردن نقاط ضعف وبرجسته کردن نقط قوت انان

 

[ ] [ 12:51 ] [ بانو ]
 
*حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله..*
 
در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
 
در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
 
در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته
 
 و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم میکند.
 
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
 
در ۳۵ سالگی متوجه شدم که...

 


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
ادامه مطلب
[ ] [ 10:21 ] [ بانو ]

اگرجویای موفقیت وبه دست آوردن نشاط ورضایت درزندگی هستید

 حتماحتمااین عکسهای عجیب وعبرت انگیزرابا تأمل بیشتربیبینید

از کار در یک  اداره پر از امکانات خسته شده اید؟
 
عکسهای آموزنده برای موفقیت
 
پس این چی؟
 
آموزنده برای موفقیت
 
هنوز هم از تنوع غذای خود راضی نسیتید؟
 
عکسهای آموزنده
 
پس این چی؟
 
پــس ایــــــن چـــی؟! لطـــفا بخــوانیــد !

از کیفیت تخت خواب خود راضی نیستید؟
 
عکسهای عبرت انگیز
 
پس تخت خواب این دختر چی؟
 
عکسهای عبرت انگیز

هنوز قدر محبت پدر و مادر خودرا نمیدونین؟
 
عکسهای عبرت انگیز
 
پس این چی؟
 
عکسهای عبرت انگیز

راحتی و اسایش باعث میشه موقع مطالعه خوابتون ببره؟
 
عکسهای آموزنده و عبرت انگیز
 
پس این چی؟
 
عکسهای عبرت انگیز

بازی های تکراری مدرن دیگر برای شما هیجان انگیز نیست؟
 
عکسهای آموزنده و عبرت انگیز
 
پس این چی؟
 
عکسهای آموزنده و عبرت انگیز

با داشتن پاهایی سالم هنوز هم مینالید؟
 
عکسهای عبرت انگیز
 
پس این چی؟
 
عکسهای آموزنده و عبرت انگیز
[ ] [ 10:14 ] [ بانو ]

*۱۰ قانون زندگی*

 

قانون یكم:

به شماجسمی داده می‌شود.چه جسمتان را دوست داشته یاازآن

متنفر باشید،باید بدانیدكه درطول زندگی دردنیای خاكی باشماست.

قانون دوم:

در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه

"زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری

 دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از

 آن بدتان بیاید، پس بهتراست به عنوان بخشی از برنامه

آموزشی برایشان طرح ریزی كنید.

قانون سوم:

اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است،

یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های

ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از

 فرآیند رشد هستند

قانون چهارم:

درس آنقدر تكرار می‌شود تا...

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
[ ] [ 19:53 ] [ بانو ]

*زندگی یک سلف سرویس است*

 

داستانی درمورداولین دیدار«امت فاکس»،نویسنده وفیلسوف معاصر، ازرستوران

سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان،

هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست.

با این نیت که ازاو پذیرایی شود.اما هرچه لحظات بیشتری

سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،

شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در

مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:

«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین

توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی

پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟

مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»

مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی

رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،

پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در

حکم سلف سرویس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها،شادیها،سرورها

و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی

خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند

و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟که هرگز به ذهنمان نمی رسد

خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،

سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم.

[ ] [ 19:26 ] [ بانو ]

درسی از دختر کوچولو

واعتماد به خدا

 

دختر کوچولو وارد بقالی شد اون کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و

 به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات

 به عنوان جایزه برداری.اما دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد،

مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت:

 دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار دخترک پاسخ داد:

عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟

بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟

و دخترک با خنده‌ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

*بعضي وقتها حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولوهم جمع نیس 

که بدونیم  ومطمئن باشیم که مشت خدا ازمشت ما بزرگتره*

امام صادق علیه السلام در دعایی می‌فرماید:

یَا مُعْطِیَ الْخَیْرَاتِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْطِنِی مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ مَا أَنْتَ أَهْلُه‏

ای عطا کننده‌ی خیرها! بر محمد و آل محمد درود و رحمت فرست  و به من خیر دنیا و

 آخرت را ـ آن چنان که در خور تو است ـ عطا نما. (کافی، ج۲)

 

[ ] [ 14:11 ] [ بانو ]

 

*مشکلاتت را به دریا بسپار*

 

 

بر بلندای تمامی تفکرات مثبت‌گرای خویش،

محکم بایست

و با چشمانی سرشار از کنجکاوی و محبت به دریا نگاه کن،

هر آنچه که در خود می‌جویی را

در گستره‌ی پرتلاطم دریا خواهی یافت.

 

و آنگاه

  مشکلاتت را به دریا بسپار  

[ ] [ 11:8 ] [ بانو ]
*وابسته کیست؟وارسته کیست؟*
 
 
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در
 
 میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.

گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم!
 
من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه
 
 تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده ای کرد و گفت:
 
 من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شو.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.
 
او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.

بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گدائیم را
 
 در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟
 
 لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،
 
نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند؟

نتیجه اخلاقی:
 
در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است
 
 و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود؛ وارستگیست که خودنمایی می کند.
[ ] [ 13:24 ] [ بانو ]
*ارزش واقعی انسان به چیست؟*
 
علامه محمد تقی جعفری (رحمه­الله­ علیه) می­فرمودند:
عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند
 تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند.
موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم.
مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است.
معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است.
 معیار ارزش پول پشتوانه­ ی آن است.
اما معیار ارزش انسان­ها در چیست؟
هر کدام از جامعه شناس­ها صحبت­ هایی داشتند
 و معیارهای خاصی را ارائه دادند. بعد گفتند:
وقتی نوبت به بنده رسید گفتم :
اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد
ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در
 واقع ارزشش به مقدارهمان آپارتمان است.
کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.
اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم.
 وقتی جامعه شناس­ها صحبت­های مرا شنیدند برای چند
 دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
 وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم:
 عزیزان! این کلام از من نبود.
بلکه از شخصی به نام علی (علیه­السلام) است.
آن حضرت درنهج البلاغه می­فرمایند:«قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» 
«ارزش هر انسانی به اندازه­ی چیزی است که دوست می­دارد».
وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از جا بلند شدند و
 چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .
حضرت علامه در ادامه می­فرمودند:
عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون
تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند:
«آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟
 در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست.
حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید
 اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد
چقدر پست و بی­ ارزش است!

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ ] [ 21:40 ] [ بانو ]

 

*دید گاه زیبای گاندی*

 

درد من تنهایی نیست

بلکه مرگ ملتی است که گدائی را قناعت-بی عرضگی را صبر

و با تبسمی بر لب این بی عرضگی را حکمت خداوند می نامند

(ماهاتما گاندی)

 

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه

کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.


۱ـ ثروت، بدون زحمت


۲ـ لذت، بدون وجدان


 ۳ـ دانش، بدون شخصیت


۴ـ تجارت، بدون اخلاق


۵ـ علم، بدون انسانیت


۶ـ عبادت، بدون ایثار


۷ـ سیاست، بدون شرافت

 


موضوعات مرتبط: مطالب علمی
[ ] [ 23:46 ] [ بانو ]


*به سـوی او قـدمی برداریـم*


آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!


که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد*نمی توانند*

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "
حکمتش
" دل بسپار

به او "
توکل
" کن

و به سمت او "
قدمی بردار
"

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ ] [ 14:1 ] [ بانو ]
*این نیز بگذرد*
 
به او می گویند:فردا به فلان حمام برو وکارروزانه حمامی
 
 را ازنزدیک نظاره کن.دو شب این خواب را دید و توجه نکرد
 
 ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد
 دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله ی دور
برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر
 خود حرام کرده است.به نزدیک حمامی رفت وگفت:کار بسیار
 سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری
 
 می آوری ..حمامی گفت:این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم ..
 
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ ] [ 11:20 ] [ بانو ]
*بدی ها را به باد بسپارید*
 
 
 
http://cspfyazd.ir/persian/images/stories/other/1259486380.jpg

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه
 
 سر موضوعی اختلاف پیدا کردند

و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید

روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
 
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند

تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و دربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود

که دوستش به کمکش شتافت و.
.
 
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ ] [ 12:21 ] [ بانو ]

 

*حکایتی زیبا از ملا نصرالدین*

 

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد،

مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف

 پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود،

ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.

هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .

وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ

 به هیچ وجه آرام نمی شود. به ناچار خودش برگشت پایین .

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی

آویزان شده،بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

 

بعد ملا نصر الدین گفت:

لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد

هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد !!

 

نتیجه گیری:

 

در هر پست و مقامی که هستیداجازه ندهیدغرور شمارا فرا گیرد

وهمچنان خودتان باشید..

 


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ ] [ 21:44 ] [ بانو ]

*همیشه دیر میفهمیم*

 
 
همیشه دير می‌فهميم!
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد:
يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت می‌شود.
خدا در مواقع سختي‌ها تنها پناه می‌شود.
يک قطره نور در دريای تاريکی همه‌ی دنيا می‌شود.
يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس می‌شود.
پاييز وقتی که تمام شد٬ به نظر قشنگ و قشنگ‌تر می‌شود…
امروز به همه چیز خوب بنگر،
قدر داشته‌هایت را بدان و سپاسگزار پروردگارت باش!
عزیزانت را در آغوش بگیر، بگو که چقدر آنها را دوست داری!
به زندگی‌ات عشق بورز و زیبا زندگی کن…
فرصت‌ها را از دست نده!
 
بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم:
نیمه می‌شنویم؛ یک چهارم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم و
دو برابرواکنش نشون میدیم!
 
زندگی آنقدرها هم طولانی نيست…
شاید فردایی نباشد!
قدرش را بدان!

موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ ] [ 23:40 ] [ بانو ]
 
  *حکایتی از مولانا*
 
پیرمردتهی دست،زندگی رادرنهایت فقروتنگدستی می گذراندوباسائلی برای زن وفرزندانش قوت وغذائی ناچیزفراهم می‌کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن رابه هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
 
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
 
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
 
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:
 
*تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه*
 
  
 

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ ] [ 12:41 ] [ بانو ]
*خدا وبنده *
 
 
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت

 نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

 خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن

و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب

 از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را..

به ادامه ی مطلب سفر کنید

 


موضوعات مرتبط: مطالب مذهبی
ادامه مطلب
[ ] [ 11:0 ] [ بانو ]
 *روح ما دایره است*
 
افلاطون گفته است: روح  دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این
دایره ها قرار دادم.
 
در دایره ی اول:نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی
به من می دهند
ودر دایره ی پنجم:که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین
 کشمکش را با آنها دارم
 
 همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان
 داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم!
گاهی...
(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)
 
 


موضوعات مرتبط: رازهای موفقیت
ادامه مطلب
[ ] [ 14:2 ] [ بانو ]

  مرغابی یا عقاب!  

کدام می خواهید باشید؟

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.

اگرزبان راننده را بدانيد وبتوانيد با اوسخن بگوييدبخت يارتان است  واگرراننده عصباني نباشد،باحسن اتفاق ديگري مواجه هستيد.خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد.

هاروي مك كي مي گويد: روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند وپس ازسلام ومعرفي خود گفت:لطفاچمدان خود رادرصندوق عقب بگذاريد.
سپس كارت كوچكي رابه من داد وگفت:لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف کندتوجه كنيد.بر

 روي كارت نوشته شده بود...

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده، رازهای موفقیت
ادامه مطلب
[ ] [ 12:4 ] [ بانو ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

*دنیا دار مکافات *

وقتی پرنده ای زنده است مورچه هارارامیخورد..

وقتی میمیرد مورچه ها او را می خورند..

زمانه وشرایط درهرموقعی میتواندتغییر کند..

در زندگی:هیچ کس راآزارندهیدوتحقیرنکنید..

شایدامروزقدرتمندباشیدولی یادتان باشد..

زمان از شما قدرتمند تراست..

یک درخت میلیون هاچوب کبریت میسازد..

اما وقتی زمانش برسد..

فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن

میلیون هادرخت کافیست..

  پس خوب باشیدوخوبی کنید  

 


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ ] [ 9:51 ] [ بانو ]

 

*نامه ای به پدر*

 

پدردر حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :


پدر عزیزم:
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است،اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز

 کرد که..

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ ] [ 12:5 ] [ بانو ]

 * اثبات وجود خدا *

http://radsms.com/image/image_post/dastan/vojoode-khoda.jpg

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا
باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون
آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد
آرایشگاه شد و به آرایشگر
گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح
نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند
موضوع
این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او
مراجعه
نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . .


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ ] [ 9:58 ] [ بانو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نام خالق هستی
آنچه هستی هدیه خداوند به توست وآنچه می شوی هدیه ی توبه خداوند است
(پس سعی کن بهترین باشی)

سلام دوستان اینجانب تصمیم گرفتم علاوه بر سرگرمی,اطلاعات عمومیه جوونامونوبالاببرم پس این وبوراه انداختم تابقیه بتونن بهره مندبشوند.
ازاینکه تونستیدبه این وب راه پیداکنیدخوشحال باشیدوبدانیدبه سعادت نزدیک شده ایییییید...

............................................

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن


-خطا کردن یک کار انسانی است

امّا تکرار آن یک کار حیوانیست


- هرگز از کسي که هميشه با من

موافق بود چيزي ياد نگرفتم


- هیچ زمستانی ماندنی نیست...

حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد


- دروغ مثل برف است که هر چه

آنرا بغلتانند بزرگتر می شود


- نگاه مابه زندگي وکردارما تعيين کننده ي

حوادثي است که بر ما مي گذرد.


- کاش درکتاب قطور زندگي سطري

باشيم ماندني نه حاشيه اي ازيادرفتني


- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ،

او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد


-وقتی به دنیا می ایی همه میخندند

و تومی گریی چنان زندگی کن که روزمرگت

همه بگریند وتو باشی که میخندی..
امکانات وب











دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما