X
تبلیغات
ماهواره2011

ماهواره2011
 
لینک دوستان

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید :

 

همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر

 

 دنیا رسیده ای

 

   درست در نقطه آغاز هستی.

 

(پس هرگز نا امید نشو)


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 9:42 ] [ بانو ]
*وابسته کیست؟وارسته کیست؟*
 
 
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در
 
 میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.

گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم!
 
من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه
 
 تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده ای کرد و گفت:
 
 من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شو.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.
 
او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.

بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گدائیم را
 
 در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟
 
 لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،
 
نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند؟

نتیجه اخلاقی:
 
در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است
 
 و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود؛ وارستگیست که خودنمایی می کند.
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:24 ] [ بانو ]
*ارزش واقعی انسان به چیست؟*
 
علامه محمد تقی جعفری (رحمه­الله­ علیه) می­فرمودند:
عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند
 تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند.
موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم.
مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است.
معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است.
 معیار ارزش پول پشتوانه­ ی آن است.
اما معیار ارزش انسان­ها در چیست؟
هر کدام از جامعه شناس­ها صحبت­ هایی داشتند
 و معیارهای خاصی را ارائه دادند. بعد گفتند:
وقتی نوبت به بنده رسید گفتم :
اگر می­خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد
ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در
 واقع ارزشش به مقدارهمان آپارتمان است.
کسی که عشقش ماشینش است ارزشش به همان میزان است.
اما کسی که عشقش خدای متعال است ارزشش به اندازه­ ی خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم.
 وقتی جامعه شناس­ها صحبت­های مرا شنیدند برای چند
 دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
 وقتی تشویق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم:
 عزیزان! این کلام از من نبود.
بلکه از شخصی به نام علی (علیه­السلام) است.
آن حضرت درنهج البلاغه می­فرمایند:«قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» 
«ارزش هر انسانی به اندازه­ی چیزی است که دوست می­دارد».
وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ی احترام به وجود مقدس
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از جا بلند شدند و
 چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند . . .
حضرت علامه در ادامه می­فرمودند:
عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق 50 میلیون
تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند:
«آی!!! پنجاه میلیونی!!!» . چقدر بدش می­آید؟
 در واقع می­فهمد که این حرف توهین در حق اوست.
حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد ببینید
 اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد
چقدر پست و بی­ ارزش است!

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 21:40 ] [ بانو ]

 

*دید گاه زیبای گاندی*

 

درد من تنهایی نیست

بلکه مرگ ملتی است که گدائی را قناعت-بی عرضگی را صبر

و با تبسمی بر لب این بی عرضگی را حکمت خداوند می نامند

(ماهاتما گاندی)

 

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه

کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.


۱ـ ثروت، بدون زحمت


۲ـ لذت، بدون وجدان


 ۳ـ دانش، بدون شخصیت


۴ـ تجارت، بدون اخلاق


۵ـ علم، بدون انسانیت


۶ـ عبادت، بدون ایثار


۷ـ سیاست، بدون شرافت

 


موضوعات مرتبط: مطالب علمی
[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 23:46 ] [ بانو ]


*به سـوی او قـدمی برداریـم*


آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!


که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد*نمی توانند*

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "
حکمتش
" دل بسپار

به او "
توکل
" کن

و به سمت او "
قدمی بردار
"

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ] [ 14:1 ] [ بانو ]
*این نیز بگذرد*
 
به او می گویند:فردا به فلان حمام برو وکارروزانه حمامی
 
 را ازنزدیک نظاره کن.دو شب این خواب را دید و توجه نکرد
 
 ولی فردای شب سوم که خواب دید به آن حمام مراجعه کرد
 دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله ی دور
برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر
 خود حرام کرده است.به نزدیک حمامی رفت وگفت:کار بسیار
 سختی داری ،در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری
 
 می آوری ..حمامی گفت:این نیز بگذرد.
یکسال گذشت برای بار دوم ..
 
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 11:20 ] [ بانو ]
*بدی ها را به باد بسپارید*
 
 
 
http://cspfyazd.ir/persian/images/stories/other/1259486380.jpg

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه
 
 سر موضوعی اختلاف پیدا کردند

و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد

دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید

روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
 
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند

تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و دربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود

که دوستش به کمکش شتافت و.
.
 
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 12:21 ] [ بانو ]

 

*حکایتی زیبا از ملا نصرالدین*

 

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد،

مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف

 پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود،

ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.

هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .

وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ

 به هیچ وجه آرام نمی شود. به ناچار خودش برگشت پایین .

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی

آویزان شده،بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

 

بعد ملا نصر الدین گفت:

لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد

هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد !!

 

نتیجه گیری:

 

در هر پست و مقامی که هستیداجازه ندهیدغرور شمارا فرا گیرد

وهمچنان خودتان باشید..

 


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 21:44 ] [ بانو ]

*همیشه دیر میفهمیم*

 
همیشه دیر می‌فهمیم!
 
همیشه دير می‌فهميم!
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد:
يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت می‌شود.
خدا در مواقع سختي‌ها تنها پناه می‌شود.
يک قطره نور در دريای تاريکی همه‌ی دنيا می‌شود.
يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس می‌شود.
پاييز وقتی که تمام شد٬ به نظر قشنگ و قشنگ‌تر می‌شود…
امروز به همه چیز خوب بنگر،
قدر داشته‌هایت را بدان و سپاسگزار پروردگارت باش!
عزیزانت را در آغوش بگیر، بگو که چقدر آنها را دوست داری!
به زندگی‌ات عشق بورز و زیبا زندگی کن…
فرصت‌ها را از دست نده!
 
بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم:
نیمه می‌شنویم؛ یک چهارم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم و
دو برابرواکنش نشون میدیم!
 
زندگی آنقدرها هم طولانی نيست…
شاید فردایی نباشد!
قدرش را بدان!

موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 23:40 ] [ بانو ]
 
  *حکایتی از مولانا*
 
پیرمردتهی دست،زندگی رادرنهایت فقروتنگدستی می گذراندوباسائلی برای زن وفرزندانش قوت وغذائی ناچیزفراهم می‌کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن رابه هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
 
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
 
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
 
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:
 
*تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه*
 
  
 

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 12:41 ] [ بانو ]
*خدا وبنده *
 
 
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت

 نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

 خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن

و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب

 از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را..

به ادامه ی مطلب سفر کنید

 


موضوعات مرتبط: مطالب مذهبی
ادامه مطلب
[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 11:0 ] [ بانو ]
 *روح ما دایره است*
 
افلاطون گفته است: روح  دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این
دایره ها قرار دادم.
 
در دایره ی اول:نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی
به من می دهند
ودر دایره ی پنجم:که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین
 کشمکش را با آنها دارم
 
 همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان
 داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم!
گاهی...
(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)
 
 


موضوعات مرتبط: رازهای موفقیت
ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 14:2 ] [ بانو ]

  مرغابی یا عقاب!  

کدام می خواهید باشید؟

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.

اگرزبان راننده را بدانيد وبتوانيد با اوسخن بگوييدبخت يارتان است  واگرراننده عصباني نباشد،باحسن اتفاق ديگري مواجه هستيد.خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد.

هاروي مك كي مي گويد: روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند وپس ازسلام ومعرفي خود گفت:لطفاچمدان خود رادرصندوق عقب بگذاريد.
سپس كارت كوچكي رابه من داد وگفت:لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف کندتوجه كنيد.بر

 روي كارت نوشته شده بود...

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده، رازهای موفقیت
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 12:4 ] [ بانو ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

*دنیا دار مکافات *

وقتی پرنده ای زنده است مورچه هارارامیخورد..

وقتی میمیرد مورچه ها او را می خورند..

زمانه وشرایط درهرموقعی میتواندتغییر کند..

در زندگی:هیچ کس راآزارندهیدوتحقیرنکنید..

شایدامروزقدرتمندباشیدولی یادتان باشد..

زمان از شما قدرتمند تراست..

یک درخت میلیون هاچوب کبریت میسازد..

اما وقتی زمانش برسد..

فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن

میلیون هادرخت کافیست..

  پس خوب باشیدوخوبی کنید  

 


موضوعات مرتبط: شعر وجملات زیبا
[ سه شنبه هفتم آذر 1391 ] [ 9:51 ] [ بانو ]

 

*نامه ای به پدر*

 

پدردر حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :


پدر عزیزم:
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است،اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز

 کرد که..

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ 12:5 ] [ بانو ]

 * اثبات وجود خدا *

http://radsms.com/image/image_post/dastan/vojoode-khoda.jpg

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا
باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون
آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد
آرایشگاه شد و به آرایشگر
گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح
نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند
موضوع
این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او
مراجعه
نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . .


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 9:58 ] [ بانو ]

 *یادمان باشد،زود دیرمی شود* 

سلام دوستان این داستان را به سفارش یکی دوستان گذاشتم

ولی متاسفانه وبلاگشون را نگذاشته بودند.من دراینجاازایشان تشکر

میکنم بابت داستان زیبایشان
پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد...
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به

دیروزش می اندیشید.


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 19:25 ] [ بانو ]


*گرانی به روایت کاریکاتور*
 




 
 
 
 
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 11:21 ] [ بانو ]

 

آیا می دانید تاثیر جمله ی :


"این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد "

به مراتب بیشتراز

جمله ی :"عالم محضر خداست درمحضر خدا معصیت نکنید"

 می باشد
!

(یکم خجالت بکشیم)



موضوعات مرتبط: مطالب مذهبی
[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 12:52 ] [ بانو ]

داستان آموزنده ی( قانون بازگشت )

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول

هیچ کدام از اعمالم نیستم. زیرا مردم می گویند که او قادرمطلق است و اکنون و

گذشته و آینده را می شناسد…

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !

بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس !!!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت: زندگی همین دره است،آن کوهها،آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ،

سرنوشت او، آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم، اما هرکاری که می کنیم ،

به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

خداوند پژواک کردار ماست …


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ] [ 22:31 ] [ بانو ]
*دعوت پیرزن از خدا و...*
 
پیرزنی در خواب ,خدا رو دید و به او گفت :
 
(خدایا من خیلی تنهام:آیا مهمان خانه من می شوی ؟)
خدا قبول کرد  و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
 
 
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
 
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
  پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد
پشت در ...
 
(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 11:59 ] [ بانو ]

*هر عمل از روی خشم محکوم به شکست است*


عكس ديدني از پرواز عقاب ها و حضور عقاب مغرور ! در طبيعت

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود..

(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید )


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیستم شهریور 1391 ] [ 19:51 ] [ بانو ]

کاریکاتور یک انگلیسی به نفع مسلمانان

كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين 2012 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين Images 2012 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين 1433 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين

ترجمه :متهم است!! زنده یامرده, احتیاط کنیدبسیارخطرناک است.

كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين 2012 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين Images 2012 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين 1433 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين




یک راهبه می تواند سرتاپای خود را بپوشاند تا زندگیش را وقف عبادت کند , درست است ؟
اما چرا وقتی یک زن مسلمان این کار را انجام دهد , مورد ملامت قرارمیگیرد ؟




كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين 2012
 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين Images 2012 ,كاريكاتير

 انجليزي مناصر للمسلمين 1433 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين


وقتی زنی در غرب خانه داری کند وبه تربیت کودکانش بپردازد مورد ستایش وتقدیر جامعه قرار گرفته فداکارشمرده میشود اما اگر همین کار را زن مسلمان انجام
دهد مورد ملامت قرار می گیرد



كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين 2012 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين Images 2012 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين 1433 ,كاريكاتير انجليزي مناصر للمسلمين


حقوق وآزادی هر دختری ایجاب می کند که به دانشگاه برود وهرچه را دلش میخواهد می تواند بپوشد اما دختر با حجاب مسلمان از ورود به دانشگاه منع می شود

(به ادامه د مطلب مراجعه کنید)

موضوعات مرتبط: مطالب مذهبی
ادامه مطلب
[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 22:55 ] [ بانو ]

*عشق جوان به دختر پادشاه وشناخت خدا*

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.


جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم؟ ))

نکته:

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل

فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...

شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...

هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ...

و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ،

اسباب پذیرایی با اوست..

(پس سعی کنیم بهترین استفاده را از این ماه ببریم)


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 23:44 ] [ بانو ]

 برخی تفاوت‌های مردان و زنان (فمنیستی)

سرگرمی,طنز خنده دار, تفاوت زنان و مردان

 هنگام عبور از خیابان

خانم ها

سمت راست را نگاه می‌كنند.
سمت چپ را نگاه می‌كنند.
از خیابان رد می‌شوند.

آقایان:

سمت راست را نگاه می‌كنند، ماشین می‌آید.
فاصله ماشین با خودشان رابا چشم اندازه می‌گیرند وچون همگی راننده‌های قابلی
هستندباسرعت وارد خیابان می‌شوند.
راننده به شدت ترمز می‌كند.
مرتیكه مگه كوری؟ (راننده می‌گوید)
در حالی كه از روی میلیه‌های وسط خیابان می‌پرد می‌گوید: كور خودتی گاری چی!
بدون اینكه سمت چپ را نگاه كند می‌دود آن سمت خیابان.
هنوز هم صدای بوق ماشین‌هایی كه به خاطر این آقا ترمز كرده‌اند به گوش می‌رسد..

هنگام رانندگی:

خانم‌ها
........

(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)


موضوعات مرتبط: طنز وکاریکاتور
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 14:46 ] [ بانو ]

 

*نگداریم مرغ همسایه برایمان غاز باشد*

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد ،

در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها

وجودداشت که اومی توانست هر کدام راکه می خواهدانتخاب کنــــــــــــــد.

فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی

بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد

ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام

را باب میلش نیافت..

(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)


موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 17:30 ] [ بانو ]
  
زود قضاوت نکنید
 
پس ازرسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک باعجله راهی
 
 بيمارستان شد,اوپس ازاينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و
 
 مستقيم وارد بخش جراحی شد ,,,
 
او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود.
 
 به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی
 
پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت
 
 تماس تلفنی،هرچه سريعتر خودم را رساندم ,,, و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد
 
 تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,

پدر با عصبانيت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود
 
 آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟
 
 
(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)
 

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
ادامه مطلب
[ دوشنبه پنجم تیر 1391 ] [ 9:29 ] [ بانو ]

(طنز)

سیر تکاملی دختران از سال۱۲۳۰تا۱۴۰۰

طنز: سیر تکاملی دختران از سال 1230 تا 1400

سال۱۲۳۰

(مرد):دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم…. زن:آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید!نا محرم که خونمون نبود…

حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…!!! مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش… بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.

سال۱۲۸۰

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده… مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت… — بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال۱۳۳۰
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم…

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی… — بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال۱۳۸۰
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره…

سال۱۴۰۰
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه… بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو

 می بخشه

 


موضوعات مرتبط: طنز وکاریکاتور
[ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ] [ 12:14 ] [ بانو ]

*داستان زیبا*

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن…
سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است.
این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.
وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و امیالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…
و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.
دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت:
 
نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.

موضوعات مرتبط: داستان های آموزنده
[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 12:8 ] [ بانو ]

      تست هوش خنده دار

 

سوأل اول :
فرض کنید دریک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید.شما ازنفردوم سبقت می گیرید

حالا نفر چندم هستید؟

پاسخ:
اگرپاسخ دادید که نفراول هستید، کاملاً دراشتباه هستید! اگر شما ازنفردوم
سبقت

بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.


سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی


برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی

سوأل دوم:


اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

پاسخ:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم

 شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید،

خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟)


مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی

خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

سوأل سوم:


پدر ماری، پنج تا دختر داره: ۱-Nana۴- Nene۳- Nini ۲- Nono. اسم

پنجمی چیه؟

پاسخ: Nunu؟


نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

اگر شما نتوانستید به هیچ یک از سوالات پاسخ درست بدید معلوم میشه مغز خود ار

آکبند نگه داشتید..


موضوعات مرتبط: طنز وکاریکاتور
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 11:53 ] [ بانو ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نام خالق هستی
آنچه هستی هدیه خداوند به توست وآنچه می شوی هدیه ی توبه خداوند است
(پس سعی کن بهترین باشی)

سلام دوستان اینجانب تصمیم گرفتم علاوه بر سرگرمی,اطلاعات عمومیه جوونامونوبالاببرم پس این وبوراه انداختم تابقیه بتونن بهره مندبشوند.
ازاینکه تونستیدبه این وب راه پیداکنیدخوشحال باشیدوبدانیدبه سعادت نزدیک شده ایییییید...

............................................

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن


-خطا کردن یک کار انسانی است

امّا تکرار آن یک کار حیوانیست


- هرگز از کسي که هميشه با من

موافق بود چيزي ياد نگرفتم


- هیچ زمستانی ماندنی نیست...

حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد


- دروغ مثل برف است که هر چه

آنرا بغلتانند بزرگتر می شود


- نگاه مابه زندگي وکردارما تعيين کننده ي

حوادثي است که بر ما مي گذرد.


- کاش درکتاب قطور زندگي سطري

باشيم ماندني نه حاشيه اي ازيادرفتني


- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ،

او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد


-وقتی به دنیا می ایی همه میخندند

و تومی گریی چنان زندگی کن که روزمرگت

همه بگریند وتو باشی که میخندی..
امکانات وب










شبکه من و تو در جام نیوز



دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما